پسر کوچولوی مامان و بابا امروز بعد از 30 روز رسیدن از یک سفر طولانی و پر خاطره بهمراه مامان و باباییش از خونه زد بیرون برای گردش و تفریح در مرکز شهر و کنار ساحل!!
...البته از انجا که کار-سیت ش رو به اندازه ی اغوش مامانی و بابایی دوست نداره! ..هر نیم الی یک ساعت یکباربا صدا کوچیکش اعتراضش رو اعلام می داشت
و بابایی و مامانی رو مجبور به تسلیم شدن میکرد!
اما انها هم از رو نمی رفتند و در فاصله ی کوتاهی دوباره برش می گردوندن! اخه اینجوری امنیتش خیلی بیشتر بود!
ابتدا به یک مرکز خرید که یکی از بزرگترین مراکز خرید ( مال ) کانادا و امریکای شمالیست به نام " هیتون سنتر " رفتند اما نه برای خرید! برای صرف نهار در یک رستوران لبنانی به نام " مدینا "( قابل توجه دوستان اگر روزی به تورونتو امدید یکی از جاهایی که میتونید غذاهای خوشمزه عربی و البته حلال بخورید اینجاست!)
و بعد قدم زنان رفتند بطرف ساحل دریاچه انتاریو که دقیقا در جنوب شهرواقع شده .
( مرکز شهر تورنتو درجنوب شهر واقع شده . در واقع شهر تورونتو قدیم همین مرکز شهر کنونیست و شهر کنونی از یکی شدن 4 شهر قدیمی به نامهای تورونتو- نورت یورک- می سی ساگا و اسکاربورو تشکیل شده که البته اخیرا شهرهای کوچکتر دیگری از قبیل ریچموندهیل( که محله ایرونیهاست ) و مارکهام و اجکس و...هم به این کلان شهر که شاید چیزی حدود 4-5 برابر تهران وسعت داره پیوسته اند! )
هوا برعکس هفته پیش که هر روز بارونی و ابری بود این هفته افتابی و گرم بود و البته مثل همیشه شرجی بنابراین مامان نگران بود نکنه امیرعلی کوچولو گرمازده بشه!! واسه همین زیاد کنار ساحل قدم نزدند و زیر سایه یک درخت روی چمنها نشستند!

در این فاصله مامان چندین بار مجبورشد کمی به جا و مکان امیرعلی خان صفا بده تا بهشون زیاد بد نگذره! و بابایی هم مسولیت پذیرایی رو بعهده داشتند!!
به مامان و بابا حسابی در جوار این کوچولوی نازنین که توجه هر پیر و جوان و بچه ای رو به خودش جلب می کرد خوش گذشت!
البته خداوند یک بار دیگه بدجوری بهشون لطف کرد و خطر عجیب و ترسناکی رو از کنارشون رد کرد!!!!...
تو رو خدا شما مثل ماهرگز این بی احتیاطی رو نکنید و با بچه داخل کالسکه از پله برقی بالا نرید!! تا خدای نکرده در لحظه اخر با چرخهای قفل کرده کالسکه که نتونه حرکت کنه و از ریل پله ها خارج بشه در حالی که پشت سرش دو تا ادم گنده روی پله های بعدی ایستادند و بی اختیار بطرفش می ایند روبرو نشید!!!! فقط خدا میدونه به ما چه گذشت !! و اگر ان اقای کذایی که بالای پله ها ایستاده بود ! نبود و به موقع به کمکمون نمی امد و کالسکه رو از ریل خارج نمی کرد الان کجا و در چه حالی بودیم!!!!!!!!!!
خدایا صد هزاربار شکرت که هنوز سالمیم و کوچولوی نازمون رو سالم در کنارمون داریم!!
نمیدونم شماها چقدر به خون کردن ( سر بریدن گوسفند ) معتقدید!؟ ...ما که اعتقاد داریم و همیشه انجام دادیم اما اینبار بعد تولد امیرعلی بابا حمید نظرش این بود که من از خواهرم خواهش کنم زحمتش رو بکشه از طرف ما یک گوسفند قربونی کنه و به چند تا نیازمند بده! اما من تو این فکر بودم که این کار رو انجام بدیم یا بدیم حرم امام رضا!!..که متاصفانه تا امشب این تصمیم رو قطعی نکرده بودم ولی دیگه امشب که الان 3:12 نیمه شبه و هنوز خوابم نبرده تصمیم گرفتم زنگ بزنم به خواهرم و همون نظر بابا حمید رو خواهش کنم انجام بده!!...البته پدر بابا حمید همون روز تولد زحمت کشیدند و یک گوسفند قربونی کردند اما ما !!.. خلاصه باز هم تو این مورد مثل ما دست دست نکنید!!!
فقط می تونم بگم ... خدایا از لطفت ممنونم!!
مامان فرشته
