بیشتر از ان چیزی که تصور می کردم وقتم با امیرعلی کوچولو پر شده! البته اصلا پسر نازم بهونه گیر و نق نقو نیست! فقط مدام گرسنشه!!...شبها خوب می خوابه! البته هر 2 ساعت یکبار واسه شیرخوردن بیدار میشه!...اما روزها خوابش کوتاهه و یکسره هوس شیر خوردن میکنه!
دو روز پیش رفتیم دکتر اطفال واسه چک-اپ که شکر خدا اقای دکی با ان لحجه ی بانمک انگلیسی- اروپای شرقی ش بعد یک معاینه همه جانبه فرمودند وضعیت جسمیش کاملا خوبه و اضافه وزنش هم سوپر-ول! حدود 500 گرم! ماشاالله
امروز با یک مددکار اطفال که دیروز بهش زنگ زدم و ازش خواستم به خونمون بیاد صحبت کردم ایشون هم مثل جناب دکی معتقد بود بچه گرسنه نمی مونه و شیرم براش کافیه فقط گاهی سیلک رشد بچه ها واسه 1-2 هفته سریع میشه و بجه ها نیاز به خوردن بیشتر پیدا میکنند!
مسافر کوجولوی مامان با قد 54 سانتیمتر و 3107 گرم وزن به طور کاملا طبیعی به دنیا امد!
و من این رو مدیون لطف خدا و مهارت دکترم و البته تلاش خودم میدونم چون یک زایمان بسیار سختی بود! حدود 12 ساعت در اطاق زایمان بودم جدا از اینکه حدود 8 ساعت قبلش هم در اطاق انتظار!...چون هیچگونه درد یا علائم زایمان نداشتم !...طبق قراربه دیدن دکترم رفته بودم که بعد دیدن نی نی ناز در مانیتور دکی گفت : " اب امنیوتیک خیلی کم شده و بچه هم به قدر کافی رشد کرده پس ترجیحا صلاح نیست صبر کنیم!" و به بیمارستان زنگ زد و از من خواست همون شب برم بیمارستان تا با پاره کردن کیسه اب من رو برای زایمان اماده کنند!!...
نظربابا حمیداین بود که من رو برسونه بیمارستان بعد خودش بره خونه و ساک بیمارستان رو بیاره که من قبول نکردم!...راستش کمی ترس برم داشته بود! ...به بهانه اینکه نماز ظهرم رو نخوندم ازش خواستم اول بریم خونه!...
دوش اب گرم گرفتم ودو رکعت نماز حاجت خوندم ...از خدا طلب بخشش کردم و خواستم تنهام نذاره! از خانوم فاطمه زهرا هم التماس شفاعت کردم!...
بابا حمید گل گاوزبان دم کرده بود که با هم خوردیم و راهی بیمارستان شدیم!...از در ورودی بیمارستان تا داخل بخش هر کسی ما رو با ان ساک میدید لبخند میزد! ... به بخش زایمان رسیدیم و کارت بیمارستانم رو نشون دادم و خانوم پرستار به اطاقی راهنمایی کرد و اقدامات اولیه رو انجام داد و گفت باید منتظر دکی بشیم ...بعد از مدتی دکی امد و روش کار رو برام توضیح داد و گفت " بالونی رو به دهانه رحم وصل میکنه و بعد من می تونم برم خونه و هر زمان کیسه اب پاره شد یا دچار خونریزی شدم باید برگردم بیمارستان! و اگر هیچکدام اتفاق نیفتاد ..7 صبح بیمارستان باشم! " ...
ما برگشتیم خونه و تا 7 صبح صبر کردیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد ....پسر کوچولوی مامان سفت و سخت سر جاش نشسته بود و ما دوباره برگشتیم بیمارستان!!...
دکی جون دوباره معاینه کرد و از من خواست راه برم و هر زمان احساس درد کردم برگردم داخل بخش! ....حدود 2 ساعتی راه رفتم اما خبری نشد!...خدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که من رو به اطاق زایمان بردند و خانم دکی تصمیم گرفتند خودشون کیسه اب رو پاره کنند و با تزریق سرم و امپول فشار زایمان رو تسریع کنند!!...
دردها کم کم به سراغم امدند و در مرحله دوم زایمان اپیدورال شدم ..اما نی نی صورتش به سمت بالا بود و دکتر ترچیح داد باز هم صبرکنیم فرصت بدیم شاید بچرخه !! وگرنه باید سزارین میشدم!..این شد که زایمان طولانی شد! من اپیدورال کرده بودم و در مرحله اخر درد زیادی حس نمیکردم اما می دونستم و حس می کردم که طی هرانقباض پسر کوچولوم چه فشاری رو تحمل میکنه! ...مدام چشمم به مانیتور بود و منحنی ضربان قلبش رو نگاه می کردم!....لحظات توصیف نشدنی بود ..نمیتونم با کلمات و واژه ها بیانش کنم ...فقط میتونم بگم از خودم رها شده بودم!...همه وجودم در نگاهم جمع شده بود به سمت منحنی ضربان قلب پسرم!!...و در لحظات پایانی تولد دلبندم دیگه واقعا به خدا رسیدم!!
فبای الائ ربکما تکذبان!!...
پسرم در اغوشم بود و من مالامال از شوق و هیجان! ...خدا رو شکر گفتم و همراه همسر مهربونم که همه ان لحظات سخت و شیرین همراهیم کرده بود مشغول بوسیدن و بوییدن و لذت بردن اراین نعمت بهشتیمون شدیم!
قرار بود روز یکشنبه مرخص بشیم که بعلت پایین بودن قند خون امیرعلی که علتش هم دیابت حاملگی من در ماهای اخر بود! یک هفته در بیمارستان موندیم تا به حالت نرمال رسید وبالاخره راهی خونه شدیم!
روزها و لحظات خاصی رو در ان مدت پشت سر گذاشتیم که همه درس و حکمت بود برای من و بابا حمید!...و روزها و لحظات شیرینی رو تجربه می کنیم که خدا روبابت تک تک لحظاتش شکرمی کنیم!!
پیوست: همسر عزیزم روز پدر مبارک !!
انشاالله سایه وجود پربرکتت همیشه بر سر فرزندانمون برقرار باشه!
دوست دارم و قدرت رو می دونم!
مامان فرشته
