غم و اندوه اگر هم روزي ، مثل باران باريد
لب پنجره عشق زمين خورد و شکست يا دل شيشه اي ات ،از
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن
دل خود، که خدا هست ؛ خدا هست و بگو با...
او هماني ست که در تارترين لحظه شب
نوراني اميد نشانم مي داد راه...
ماه من؛ غصه اگر هست بگو تا باشد
خوشبختي ، بودن اندوه است معني
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
ميوه يک باغند چه بخواهي و چه نه؛
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر ؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست
خدا هست .........
این قطعه شعر زیبا رو چندی پیش در وبلاگ "مامانی نازگل جون" خونده بودم ...مثل یک نوش دارو بود برام! چون یکجورایی ان روزها هوای دلم گرفته بود!....خلاصه انقدر به دلم نشست که در" یاهو 360* پیجم" هم گذاشتم! ( با اجازه مامانی نازگل جون!
) و اینجا هم به شما دوستانم هدیه میکنم
میدونم که واسه همه ما لحظاتی تو زندگی پیش اومده که بیشتر از هرزمان حظور خدا رو حس کردیم ...مهربونیش رو لطفش رو ...ولی باز بنا به همون خصلتهای خاص بشر بودنمون گاهی یادمون رفته که تنها نیستیم و او همیشه با ماست !....من یکی که زندگیم پره از این لحظات!!!...
فقط میتونم بگم دوستت دارم مهربون ترین مهربونها!! و زبانم قاصره از حمد و سپاست!

و اماااا....مامان و بابایی دیروز یکبار دیگه به اتفاق هم مسافر کوچولوی نازشون رو روی صفحه مانیتور دیدند!! فیلم گرفتند و کلی ذوقیدند!! ...
اخه بابا حمید فیلمبردار و ادیتوره! بنابراین از همون روزهای شروع سفر مسافر کوچولومون در موقعیتهای متفاوت فیلمبرداری کرده تا امید به خدا یک فیلم مستند زیبا براش بسازه !!....
پسر کوجولوی ناز مامان در 37 هفتگیش 2800 گرم شده و کمتر از 20 روز دیگه انشاالله تو بقل مامان و باباییشه!!...سخت منتظر ان لحظه شیرینیم عسل پسر!
دکی جون گفت همه چیز اکی هست و هفته اینده امید به خدا دوباره می بینمش!
داداش مرتضی هم چند روزه خیلی خوشحال و هیجان زده هست اخه امشب پرواز داره به فلوریدا برای 5 روز...قراره برند " دیزنی لند" و "سواحل میامی"..ممممممم ....ازدیشب که با هم چمدونش رو بستیم گذاشتتش پشت در!!
کمی دلنگرانم ولی وقتی برق خوشحالی رو تو چشاش می بینم و میدونم به این زودیها هم با امدن داداش امیرعلی نمی تونیم همگی با هم مسافرت بریم! ...دلم اروم میگیره! ....
داداش مرتضی به خدا می سپاریمت! انشاالله بهت خوش بگذره! و به سلامتی برگردی!
روزهای اول تولد نازنین پسر هم قرار شده یک خانوم ایرونی که یکی از اشنایان معرفیش کرده به کمکم بیاد !!...وقتی باهاش تلفنی صحبت کردم صدای گرمش ارامش خاصی داشت! گفت با وجود دوری مسافت خونه هامون و گرفتاریش مطمئن باشم تنهام نمیذاره!!... حتی ازمن خواست به محظی که رفتم بیمارستان همسرم بهش زنگ بزنه تا خودش رو برسونه!!!
... با تجربه 6 سال زندگی در اینجا این نوع گفتگوی صمیمانه وگرم رو از طرف حتی کسی که کارش اینه و بابتش پول میگیره هم واسه من نه یک لطف خدا که یک معجزه هست!
...باور کنید تو این مدت بارداری دوستم بارها کاری داشته به خونم امده یا زنگ زده ...اما حتی در کلامش یک سئوال یا یک تعارف هم نکرده تا مبادا.... !! و جالبتر بعضی از کسانی هستند که بهرحال نسبتی هم دارند و اینجا هم نیستند که ترس از انجام کاری مانعشون بشه! اما دریغ از یک تماس تلفنی!!!....نمیدونم چرا بعضیها اینجوری شدند؟!
حالا ادم اگه بتونه کاری واسه کسی بکنه که لااقل از چشم خدا دور نمیمونه!.. ولی من بیشتر به جنبه روانیش اهمیت میدم و فکر می کنم این مهمتره!!...همه ما این روزها میدونیم با این زندگیهای پر مشغله نمیشه از کسی انتظاری داشت ولی فکر میکنم این دلیل نمیشه تا وظایف اخلاقی و انسانیمون یادمون بره!! ... لااقل میتونیم تو یک حال و احوالپرسی و تعارف صمیمانه به هم ارامش و انرژی بدیم !! ...همین کاری که ما در کامنتهامون تو این دنیای مجازی براحتی انجام میدیم!...
اما ای کاش دنیای واقعیمون هم پر از مهر و مهربانی میشد!!
در هر حال ...
"با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ...که خدا هست ! خدا هست!.... "
مامان فرشته
