تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker مسافری از بهشت
مسافری از بهشت
     
 

خدا هست......

Fri 20 Jun 2008

 

 غم و اندوه اگر هم روزي ، مثل باران باريد
لب پنجره عشق زمين خورد و شکست يا دل شيشه اي ات ،از
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن
دل خود، که خدا هست ؛ خدا هست و بگو با...
او هماني ست که در تارترين لحظه شب
نوراني اميد نشانم مي داد راه...
ماه من؛ غصه اگر هست بگو تا باشد
خوشبختي ، بودن اندوه است معني
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
ميوه يک باغند چه بخواهي و چه نه؛
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر ؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست
خدا هست .........

 

این قطعه شعر زیبا رو چندی پیش در وبلاگ "مامانی نازگل جون" خونده بودم ...مثل یک نوش دارو بود برام! چون یکجورایی ان روزها هوای دلم گرفته بود!....خلاصه انقدر به دلم نشست که در" یاهو 360* پیجم" هم گذاشتم! ( با اجازه مامانی نازگل جون!) و اینجا هم به شما دوستانم هدیه میکنم Flowers And Hearts 

میدونم که واسه همه ما لحظاتی تو زندگی پیش اومده که بیشتر از هرزمان حظور خدا رو حس کردیم ...مهربونیش رو لطفش رو ...ولی باز بنا به همون خصلتهای خاص بشر بودنمون گاهی یادمون رفته که تنها نیستیم و او همیشه با ماست !....من یکی که زندگیم پره از این لحظات!!!...

فقط میتونم بگم دوستت دارم مهربون ترین مهربونها!! و زبانم قاصره از حمد و سپاست!

                        

و اماااا....مامان و بابایی دیروز یکبار دیگه به اتفاق هم مسافر کوچولوی نازشون رو روی صفحه مانیتور دیدند!! فیلم گرفتند و کلی ذوقیدند!! ... Roll 

اخه بابا حمید فیلمبردار و ادیتوره! بنابراین از همون روزهای شروع سفر مسافر کوچولومون در موقعیتهای متفاوت فیلمبرداری کرده تا امید به خدا یک فیلم مستند زیبا براش بسازه !!.... Cool 

پسر کوجولوی ناز مامان در 37 هفتگیش 2800 گرم شده و کمتر از 20 روز دیگه انشاالله تو بقل مامان و باباییشه!!...سخت منتظر ان لحظه شیرینیم عسل پسر!

دکی جون گفت همه چیز اکی هست و هفته اینده  امید به خدا دوباره می بینمش!

داداش مرتضی هم چند روزه خیلی خوشحال و هیجان زده هست اخه امشب پرواز داره  به فلوریدا برای 5 روز...قراره برند " دیزنی لند" و "سواحل میامی"..ممممممم ....ازدیشب که با هم چمدونش رو بستیم  گذاشتتش پشت در!! Kid 

کمی دلنگرانم ولی وقتی برق خوشحالی رو تو چشاش می بینم و میدونم به این زودیها هم با امدن داداش امیرعلی نمی تونیم همگی با هم مسافرت بریم! ...دلم اروم میگیره! ....  

داداش مرتضی به خدا می سپاریمت! انشاالله بهت خوش بگذره! و به سلامتی برگردی!Sign I Love You

 

روزهای اول تولد نازنین پسر هم قرار شده یک خانوم ایرونی که یکی از اشنایان معرفیش کرده به کمکم بیاد !!...وقتی باهاش تلفنی صحبت کردم صدای گرمش ارامش خاصی داشت! گفت با وجود دوری مسافت خونه هامون و گرفتاریش مطمئن باشم تنهام نمیذاره!!... حتی ازمن خواست به محظی که رفتم بیمارستان همسرم بهش زنگ بزنه تا خودش رو برسونه!!!... با تجربه 6 سال زندگی در اینجا این نوع گفتگوی صمیمانه وگرم رو از طرف حتی کسی که کارش اینه و بابتش پول میگیره هم واسه من نه یک لطف خدا که یک معجزه هست!  Thank You ...باور کنید تو این مدت بارداری دوستم بارها کاری داشته به خونم امده یا زنگ زده ...اما حتی در کلامش یک سئوال یا یک تعارف هم نکرده تا مبادا.... !! و جالبتر بعضی از کسانی هستند که بهرحال نسبتی هم دارند و اینجا هم نیستند که ترس از انجام کاری مانعشون بشه! اما دریغ از یک تماس تلفنی!!!....نمیدونم چرا بعضیها اینجوری شدند؟!  Question Mark حالا ادم اگه بتونه کاری واسه کسی بکنه که لااقل از چشم خدا دور نمیمونه!.. ولی من بیشتر به جنبه روانیش اهمیت میدم و فکر می کنم این مهمتره!!...همه ما این روزها میدونیم با این زندگیهای پر مشغله نمیشه از کسی انتظاری داشت ولی فکر میکنم این دلیل نمیشه تا وظایف اخلاقی و انسانیمون یادمون بره!! ... لااقل میتونیم تو یک حال و احوالپرسی و تعارف صمیمانه به هم ارامش و انرژی بدیم !! ...همین کاری که ما در کامنتهامون تو این دنیای مجازی براحتی انجام میدیم!... Animated Hearts 

اما ای کاش دنیای واقعیمون هم پر از مهر و مهربانی میشد!! Dismay 

در هر حال ...

"با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ...که خدا هست ! خدا هست!.... " Kisses 

 

مامان فرشته Love Letter 

 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

توکل به بهترین دوست و یاور همیشگی....

Mon 16 Jun 2008

 

 

پنجشنبه صبح  به دیدن دکترم رفتم و همینطور که دکی جون دست و پا و شکم و سر پسر کوچولوم رو اندازه می گرفت من هم حسابی تماشاش می کردم و قربون صدقش می رفتم!.. شکر خدا همه چیز کاملا خوب بود و وزنش هم 2700 گرم... Love You 

با این حساب خانم دکتر فرمودند که دیگه نگران قند خونم نیست چون مهمترین شاخص یعنی وزن نی نی جان در 36 هفتگی کاملا نرماله!   Crawling Baby 

از بیمارستان و شرایطش سئوال کردم و پرسیدم از اونجا که سفارت کانادا در ایران مرحمت فرمودند و هیچ توجه خاصی به نامه ایشون (دکترم) نکرده و به مامان و خواهرم ویزا ندادند تا لااقل در دوران زایمان یکی از اونها کمکم باشه! ...ایا میتونم تقاضای پرستار کنم!؟...که دکی جون خیلی راحت فرمودند:" سفارت به اینکه ما اینجا  کسی رو داریم یا نداریم اهمیت نمیده !! به مادر من هم ویزا ندادند تا از افریقا به دیدنم بیاد!!....میدونم اصلا راحت نیست ولی سعی کن قوی باشی و همسرت هفته اول حتما ازت پرستاری کنه!Daddy And Baby!....در مورد پرستار هم امکانش هست ولی به نظر من ارزشش رو نداره ! چون عملا کاری برات انجام نمیده جز اینکه سلامتی تو و بچه رو چک کنه!!"  

بعد ازم خواست واسه هفته بعد از منشی وقت بگیرم و بدیدنش برم!

این چهارشنبه دوباره کلاس قند دارم که اصلا حوصلش رو ندارم چون کلاس عصره و بابا حمید هم نیست ! و از طرفی شکر خدا تقریبا همه تست هام در محدوده نرمال هست و به قول دکی جای نگرانی نیست!...اما پنجشنبه دوباره امید به خدا به دیدن دکی میرم! Winky 

 

 

وسایل مسافر کوچولومون اماده هست و کیف بیمارستانمون هم همینطور!....

به خدا توکل کردیم ومیدونیم که مثل همیشه بهترین دوست و یاورمونهههه....

 شما هم برامون دعا کنید

          

مامان فرشته Love Letter 

 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

مهربون همسر.....

Wed 11 Jun 2008

 

 

بر خلاف بابا حمید ( سعید من!) که خیلی با خودش و دیگران راحته و احساساتش رو نه تنها خیلی قشنگ بلکه به جا بروز میده! من خیلی راحت نیستم !!!... Rolling Eyes 

تا قبل از اشنایی و بعد از ازدواجمون همیشه فکر میکردم یک ادم احساساتیم و خوب درک نمیشم!!...ولی با شعف و صداقت کامل میگم با سعیدم تازه فهمیدم تنها درک و احساس  کردن کافی نیست! ...درست و بموقع ابراز کردن لازم و مهمه!!...ولی هنوز نتونستم اونجور که دوست دارم و میدونم همسرم هم انتظار داره باشم! ولی خیلی خیلی بهتر شدم!  Treadmill 

خلاصه بدلیل همین خصوصیت نچندان جالبم دیروز تقریبا تمام روز رو گریه میکردم!!...هیچ اتفاق نا خوشایند یا خاصی هم نیافتاده بود!!!... طفلی بابا حمید هر 10-15 دقیقه یکبار زنگ میزد و مثل همیشه سعی داشت با قربون صدقه رفتن... من رو تشویق به حرف زدن کنه تا هم اروم بشم هم بفهمه چمه!!!...ولی امان از این اخلاق گ ن د ! من نه تنها حوصله حرف زدن نداشتم که حتی قبول نمی کردم که دارم گریه میکنم!! No 

 بغضی بود که چندین ماه گلوم رو می فشرد! ندادن ویزا به مامان و خواهرم!...بی مهری بعضیها به انتظاراتی که کمترین حقته!!... و دلتنگی برای پدر مهربانی که همه چیزش خانوادش بود (روحش شاد!)

ولی مثل همیشه نعمت وجود همسروفادار و مهربونم! و فرزندان دلبندم! تسلای دلم شد! و دوباره به زندگی لبخند زدم! Love Gaze 

خدایا بخاطر این نعمتهای زیبا هزاران بار شکر!

مهربون همسرم ! قدرت رو میدونم و بهت افتخار می کنم!

 

راستی فردا صبح با دکی وقت دارم...دوباره دست و پاهای کوچولوی نازنین پسرم رو میبینم!  Blowing Kisses و بعدش اینجا براتون میگم!



مامان فرشته Love Letter 

 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

داداش مرتضی....

Sat 7 Jun 2008

 

21مهر امسال پسر گلم مرتضی در جشن تولد 13 سالگیش دیگه تنها نیست! داداشی نازش از سفر رسیده و براش یک هدیه قشنگم اورده! انشاالله Candy 

داداش مرتضی که ماشاالله از سن و سال خودشم یکی دو سالی بزرگتر به نظر میاد الان روزهای اخر گرید 7 رو  سپری میکنه و دیگه خودش رو یک مرد به حساب میاره!

 

 

روزها از ساعت 9 صبح تا 3:30 بعدالظهر مدرسه میره و مابقی روزش رو هم در خدمت کامپیوترش میگذرونه! Watching The Clock 

البته الان که هوا خوبه اخر هفته ها میره فوتبال یا دوچرخه سواری! و از اینکه امسال 10 روز بعد از تعطیل شدن مدرسش قراره امید به خدا مسافر کوچولومون برسه و حال و هوای دیگه ای به خونمون بده خیلی خوشحاله! ولی کلا زیاد اهل بروز دادن نیست و از طرفی دیگه تو سن و سال نوجوانیه و عالم پرمشغله و عجیب خودش!...  Pool Boy 

تو درس ریاضی جزو اولینهای کلاسه و زبان فرانسش هم امسال خیلی خوب بود! البته کلا خدا رو شکر بچه باهوشیه و نمراتش کمتر ازB‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ نیست

دوست داره روزی مهندس مکانیک بشه و اتومبیل طراحی کنه! البته بگم همین حالاش هم یک طراح ماهره! ...یک سایت جالب داره که فیلمها و کارتونهای مورد علاقش رو انجا گذاشته و خیلی زیبا طراحیش کرده!

 

 

واما جالبترین چیزی که در مورد خودش و داداشش گفته اینه که:  " وقتی من گواهینامه رانندگیم رو بگیرم امیرعلی هنوز نمیدونه ماشین چی هست!!! " NASCAR 3 

مامان فرشته Love Letter 


 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

خیلی بی انصافی کردند.....

Thu 5 Jun 2008

 

دوشنبه صبح حدودای ساعت 9 صبح بود که از خواب بیدار شدم..طبق روال یک هفته اخیر تست قند قبل از صبحونه رو انجام دادم و رو جدول کذایی یاداشت کردم و مستقیم رفتم سراغ تلفن ....طبق معمول موبایلش در دسترس نبود و به خونشون زنگ زدم ....وقتی صدای نچندان سرحالشو شنیدم دلم لرزید ولی باز امیدوارانه در ادامه حال و احوالپرسی پرسیدم : خوب امروز رفتی سفارت؟ ....سعی کرد با تشریح وضعیت انجا و جمعیت مردمی که ساعتها منتظر ایستاده بودند من رو اماده کنه و درنهایت بگه مثل مامانم به او هم ویزا ندادند!!!! Rolling Eyes 

تصور اینکه به خواهرم ویزا ندند دور از ذهن بود چون به خاطر شغلش مرتب اروپا و اسیا سفر میکنه! و حتی 4 سال پیش که براش دعوتنامه فرستاده بودم به راحتی بهش ویزا دادند ....حالا مامان رو گفتیم چون بابا به رحمت خدا رفته و دیگه مامان تنهاست دلیلشون مبنی بر اینکه اینجا میمونه و بر نمیگرده دور از ذهن نیست! ولی به خواهرم هم همین رو گفتند! علاوه بر این" تراول هیستوری ش" و" میزان درامد ش"!! ...که همه جای دنیا اینها پوینت مثبت به حساب می یاد ولی انگار دولت کانادا تافته جدا بافته هست!!!... از همه اینها بگذریم به نامه ای که دکتر متخصصم موقعیتم رو تشریح کرده ! اصلا توجه نکردند!!....خلاصه بدجوری حالمون رو گرفتند! ...5 هفته بیشتر هم وقت نمونده و دیگه هرکاری هم بخوام بکنم تا ان موقع پروسش انجام شدنی نیست ! و این یعنی اینکه: بابا حمید باید مرخصی بگیره و جای مامان و خواهرم رو هم برام پرکنه!!....میدونم که از پسش بر میای عزیزم!! I Love You 

خوب دیگه این رو هم میذاریم به حساب قسمتمون! البته با توجه به اینکه خودمون خواستیم مسافر کوچولومون اینجا به دنیا قدم بگذاره ! پس جای حرفی باقی نمیمونه جز اینکه حقش بود با توجه به اینکه من اینجا فامیلی ندارم لااقل واسه مدت زایمانم به یکیشون ویزا میدادند!! خیلی بی انصافی کردند! No 

و اما مسافر کوچولوی من امروز وارد 36 هفتگی شده!مامان فداش بشه..

 وقتی تکون می خوره اگه باهاش حرف بزنم یا نازش کنم بی حرکت میشه و اگه ادامه ندم دوباره تکون می خوره! یک جیز جالب هم اینکه زمانی که گرسنه میشم بیشتر از هرزمان وول میخوره و من هم سریع به فریادش میرسم! به قول بابا حمید داداشیه مرتضی ست دیگه!!...اما بین خودمون سکرت بمونه هردوشون به خودم رفتند! اصلا طاقت گرسنگی رو ندارم!!  Eyebrow 

تستهای قندم هم( شکر خدا) نرمال نشون میدند و دلیلش هم دو چیز میتونه باشه اول اینکه: بنا به توصیه های قندی که در ان کلاس کذایی گفتند من شکر و قند و شیرینی جات رو از برنامه غذاییم حذف کردم و میوه هم یکجا یک پاتیل! نمی خورم بلکه تو وعده های غذاییم تقسیم کردم! و دلیل دوم اینکه: استرس رو از خودم دور کردم! اصلا به من ثابت شد استرس حتی بیشتر از شکر خالص قند خون رو بالا می بره!

واما جالبترین مطلب اینکه مرتضی می خواد وقت تولد داداشی حتما در اطاق زایمان باشه!! ...یعنی چی اونوقت؟!!!!!!!!!! Faint 

مامان فرشته Love Letter 

 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

شیرین پسر و قند خون....

Thu 29 May 2008

                      

 چهارشنبه صبح به اتفاق بابا حمید رفتیم بیمارستان. کمی دیر کردیم چون برای بار اول بود که به این بیمارستان می رفتیم البته این بیمارستان شعبه ای از بیمارستانی هست که انشاالله فرار هست مسافر کوچولومون انجا قدم خیرش رو بگذاره تو این دنیا! Spaz 

خلاصه به علت همین تاخیر من کمی مضطرب و عصبی شده بودم! شاید هم بیشتر این اضطراب ناشی از فکر و خیال هام در مورد این قند خون لعنتی بود! ...هر چی بود که انگار بدجوری من رو غیر قابل تحمل کرده بود چون بعدش شب که بابا حمید امد خونه طی یک مراسم بحث و گفتگو!!...فهمیدم " گیرم 3 ساعت هم دیر می کردیم یا اصلا نمی رفتیم!! مگه ارزش اینمه استرس رو داره!! انهم واسه انها که هیچی رو به هیج کجا......نمی گیرند!!!!" Thinking 

اره بابا حمید درست می گفت ولی دیر به قرار رسیدن یکی از علتها که نه! یک بهانه بود!... فقط خداست که می دونه تو دل یک مادر چه خبره.... You Rock 

خلاصه بعد یک گفتگو با یک کارشناس تغذیه که در واقع پرسش و پاسخ بود به یک کلاس رفتیم که 2 تا خانوم باردار دیگه هم که وضعیت مشابه من رو داشتند انجا بودند! ولی بابا حمید دیگه نتونست بیشتر بمونه کارش دیر می شد خداحافظی کرد و رفت! Meeting 

تمام اطلاعاتی که در این کلاس داده شد رو روی اینترنت خونده بودم ولی نکات تغذیه ای که جهت متعادل نگه داشتن قند خون بود خیلی جالب و مفید بود! در انتها هم به هر کدوم از ما یک دستگاه تست قند خون به رایگان داده شد تا روزی 4 بار تست کنیم و نتایجش رو در جدول یادداشت کنیم و 2 هفته دیگه براشون ببریم!!...البته چند روز پیش به ذهن خودم هم زده بود که این دستگاه رو بخرم و مرتب تست کنم ولی بابا حمید معتقد بود من هیچیم نیست و زیادی نگرانم!!...که باید بگم انگار حق هم با اون بود چون از امروز صبح که طبق ان جدول مرتب هر 2 ساعت بعد هر وعده غذایی خونم رو تست کردم شکر خدا همش در محدوده نرمال بوده!! Happy 

خوشبختانه امروز با دکتر خودم هم وقت داشتم و نتایج رو به او هم نشون دادم که او هم معنقد بود با توجه به شرایط خوب بچه و این تستها جای نگرانی نیست و من به انسولین نیاز پیدا نخواهم کرد!

انشاالله!

خوب این هم از ماجرای من و قند خونم و اما از مسافر کوچولو بگم که همین الان داره با ان پاهای نازش مامانش رو لگد میزنه!...اخ مامان به قربونش!Kisses

امروز باز هم پسرم رو روی مانیتور دیدم! خانوم دکتر مشغول اندازه گیری دست و پا و سر و شکم پسرم بود که من یک نقطه خاص روی شکمم رو بهش نشون دادم و پرسیدم اینجا کجاشه که مرتب از این نقطه من رو نشونه می گیره!!؟ ... موس رو اورد همونجا و من جفت پاهای ناز پسرم رو دیدم! و خانوم دکتر هم با خنده گفت:

  !He kicks you with his legs!

و اضافه کرد که شیرین پسر ما 2510 گرم هم وزنشه!! ....مامان دورش بگرده!!

...من هم در انتها خدا رو شکر گفتم و با خیالی اسوده از دکتر خداحافظی کردم و امدم خونه...............

خدا سلامتی رو از هیچ کس نگیره!

مامان فرشته 
Love Letter



 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

man yek baba hastam

Sun 25 May 2008

    •   salam  ,,, 

    •  emrooz  mikham  baratoon  az  tavalode  yek  ensan  begam ,,eshtebah  nakonid  manzooram  amir  ali  nist  ,, az  khodam  mikham  begam  az  lahzy  zadeh  shodaneh  khodam ,,, oon  moghe  ke khoda  yaramo   be  man  dad ,, va  oon  rooz  bad  ahdo  peymani  ke  ba  ham  bastim  dovomin  chizi  ke  bein  ma   dar  mordesh  sohbat  shod   miveye  zendgimoon  bood  ,,  va  oon  rooz  az  khoda  khastim   farzandi  salem  va  saleh  be  ma  ata  konad  ta  noor  chesm  va  barekat  va  rahmate  khoonamoon  bashe   ,,  vaghti   khabardar  shodim  ke   khoda  in  khastye  ma  ra  be  lotf  bikaranesh  ejabat  kardeh  namaz  shokr  be  ja  avordim  va  sar  khosh   az  zendgi  be  fekre  ayandey  shirin  ba  oon  mosafere  beheshti  boodim  va  emrooz  man  yek  pedar  hastam  ,,,  ey  kash  hamey  marda  betoonan  shirini  in  ehsas  ro  dark  konan  ,,,mikham  be   psaram  begam  azize  delam ,, toro  kheyli  dooset  daram   vali  ashegh  madaret  hastam  azat  mikham  be  khatere  hamey  sakhti  haee   ke  madare  mehraboonet   barat  keshideh  hamish  ba  ou  mehrban  va  moadab  bashi  ,,  dooset  daram  pesaram
    •  baba hamid 
 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

انچه گذشت......

Sat 24 May 2008

اوایل ماه نوامبر بود که از دکتر خانوادگیم وقت گرفتم. یک جورایی مطمئن بودم حامله ام ! واسه همین حتی از داروخانه تست حاملگی هم تهیه نکردم! راستش خواسنم اینطوری هرچه زودتر ازمایشات اولیه حاملگی رو پشت سر بذارم چون اینجا دیدن یک دکتر متخصص توسط دکتر خانوادگی انهم در صورت لزوم صورت می گیره!

ان روز با یک ازمایش چند دقیقه ای ادرار گل از گل من و بابا حمید شکفت! Roll 

دو هفته بعد در دومین جلسه ای که دکتر خانوادگیم رو دیدیم مطمئن شدیم که ازمایشات اولیه نرمال بود ونی نی ناز هم در حال رشد! ولی تا قبل از 3 ماهگی دکتر متخصص وقت نمی داد و تا ان مدت بایست زیر نظر دکتر خانوادگی میموندم!

بعد از اولین ویزیت دکتر متخصص که یک خانوم با نمک سیاه پوست با یک اسم خاص که مدنها طول کشید تا بتونم حفظش کنم! ازمایشات و سونوگرافی ژنتیک 12 هفتگی و 18 هفتگی رو انجام دادم که شکر خدا همگی نرمال بودند! و طی یک عملیات مخفیاته بابا حمید تونست در سونوگرافی 18 هفتگی از مسافر کوچولومون فیلم بگیره و تازه پیش از دکتر رادیولوژیست تشخیص بده که ان یک پسرههههههه!... It's A Boy 

همون روز بود که با هم تصمیم گرفتیم اسم پسر نازمون رو بذاریم امیرعلی High Five 

دقیقا 4 ماه اول رو مثل یک بیمار بد حال تمام مدت دراز کشیده گذروندم!...مدام سرگیجه  و حالت تهوع داشتم ولی یکبار هم حالم بهم نخورد!...دهانم همیشه تلخ و بدمزه و مدام نفخ داشتم!

طفلکی بابا حمید ساعت 7 شب وقتی میرسید خونه تازه غذا درست می کرد و ظرفها رو می شست و از اینکه روزها من با ان حال تنها بودم و نمی تونست پیشم باشه نگران و ناراحت بود!....ولی با توکل به یار همیشگی و حق! و عشق و محبتی که از خیلی پیش از لانه کردنت در وجودم در دلهامون شراره کشیده بود ! ان روزها هم گذشت و مامان حالش رو به بهبودی گذاشت 3D Prom Queen 

هر ماه مرتب دکترم رو میدیدم و بعد از چک ادرار و وزن و فشار خون و ضربان قلب پسر نازم! با لبخندی ملیح می گفت:

everything so far so good!

طبق تجویز دکتر هفته 28 تست 1 ساعتی گلوکز رو دادم و امپول رگام زدم ولی 2 هفته بعد به علت کمی بالا بودن قند خونم! تست 3 ساعتی رو بایست می دادم! که یکی از 3 نتیجه ازمایشم1/0 بیشتر از لیمیت بود و روی این حساب دکترم ترجیح داد یک کارشناس تغذیه رو ببینم تا دستور غذایی مناسب بهم بده! و بعد با سونوگرافی پسر نازم رو اندازه گیری کرد. دور شکم و پا و سر نازش رو همچنین وزنش که 7/4 پوند بود در 32 هفتگی! که به گرم دقیقش رو نمیدونم ولی گفت همه چیز عالیه! شکر خدا

....دیروز صبح از بیمارستان باهام تماس گرفتند و گفتند چهارشنبه 8:45 صبح اونجا باشم و از 3 روز قبلش هرچی خوردم رو یادداشت کنم و ببرم! خوب پرواضحه دیگه اینجوری جناب دکتر تغذیه می خوان تشخیص بدند که چه چیزهایی از برنامه غذایی من بایست کم بشه و چه چیزایی زیاد! ....البته من خودم از دیروز قند و شکر و شیرینی جات رو از غذام کاملا حذف کردم ولی از انجا که نون خور نیستم برنج رو کم نکردم چون بدنم به هیدروکربنات نیاز داره!....حالا تا جهارشنبه ببینم دکتر چی میگه؟!!....

واسم دعا کنید!

مامان فرشته Love Letter 





 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید

انتظاری شیرین......

Wed 21 May 2008

 

 

 ۵۰ روز دیگه....... Na-na-na-na 

امروز چهارشنبه ۲۱ می سال ۲۰۰۸ میلادی که مصادف هست با اول خرداد ۱۳۸۷ هجری- شمسی مسافر کوچولوی ما دقیقا ۳۳ هفته کامل هست که تو راهه......

 

 اخیییی خسته نباشی نازنینم  Kisses هرچند گاهی اوقات از زور لگدی که نوش جان میکنم ! می فهمم که تو هم دلت می خواد هر چه زودتر برسی و به زندگی در این دنیا سلام کنییییییییییییییییییی!...مثل مامانی و بابایی که دیگه دل تو دلشون نیست و مثل تاریخ شمار روز و شبها رو میشمرند!! هر روز وسائل قشنگی که برات تهیه کردند روبا کلی ذوق و شوق چک می کنند تا چیزی رو از قلم ننداخته باشند! تازه ۲ روز پیش همه لباسهای نازت رو شستند تا اون پوست ناز و حساست رو کوچکترین الودگی اذیت نکنه!  از امروز هم قرار گذاشتند اینجا از دلنتگیهاشون بی قراریها و ذوقیدنهاشون ...برات بنویسند و بعد هم که امید به خدا به این دنیا قدم گذاشتی کلی عکس و حرف و خاطره خواهند داشت که اینجا ثبت کنند....

داداش مرتضی هم هر موقع فارغ از بازیهاش میشه باز می پرسه پس کی امیرعلی کوچولو میرسه!!.... Pool Boy 

خلاصه نازنین پسر من....ما همه دیگه بی صبرانه منتظریم تا با امدن تو خونمون روشن تر و زندگیمون با صفا تر بشههههههه! انشاالله

مامان فرشته  Love Letter 





 
 

لینک
مامان فرشته - بابا حمید
سلام دوستان. من مامان فرشته و بابا حمید اینجا در مورد مسافر کوچولویی که 5 جولای/15 تیر با قدمش به این دنیا رنگ و بوی تازه ای به زندگیمون بخشیده! می نویسیم....حضور شما عزیزان هم موجب شادی ماست

 

 
آرشیو

 
لینکها
نی نی سایت
(My Yahoo 360* Page)
ثنا
رز سوخته
ماهی خفته من
زن قدرتمند ایرانی
بابای مهربون ما
جاودانه (الی جون
نی نی ناز و مامان و باباش
کلو
بنفشه مامان یاسمین جون
مامانی اراد پسر گل
مامانی و مارتیا جون
مامانی نورا کوچولو
لونا جون
کودکانه
مامانی نازگل جون
مامانی ثنا جون
مامان گلی
سارا کوچولو
مامانی زهرا حون
مامانی رادین حون
هاله مامان ارشیا جون
مسافر
مامان بهار
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

  RSS  
پرشین وبلاگ